نور عشق
الماس دیده جاریست بر گونه ام نهانی
شادم ز روی ماهت،هر جا که در میانی
سبزینه گیاهم ریشه زدم به دریا
با تو همیشه اینجام بی قید هر زمانی
در ارتفاع فصلم ،دل داده ام به اصلم
فصلی جدا بباید ،شاید به لا مکانی
در طول زندگانی، عشق آمده نهانی
پیرم نمود این عشق ،در عالم جوانی
گیسو بداد بر باد ،باختم و بردم از یاد
در خط گیسوانت، یک عمر زندگانی
جریان ریشه ها را من زیستم بصد جا
گل کرده در وجودم گلهای جاودانی
چون رود خاضعانه ،رفتم بسوی خانه
گفتم که روی ماهت، گفتا که لن ترانی
در حالت قیامت در حشر و نشری ای دل
آن قامت قیامت در دل شده است پنهانی
من کوه طور بودم،تو موج نور بودی
من نور عشق گرفتم از صفحه کیهانی
برچسب:
نویسنده: حمید محمدی